منوچهر خان حكيم

152

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

حاضرند كه اگر امروز صد نفر جلاد قصد اين پسر كنند ، عياران اسكندر او را هلاك مىكنند . صلصال را وزيرى بود دانا ، پيش‌آمده عرض كرد كه : اى شهريار ! اسكندر امروز پادشاهى است و اين نبيرهء اوست ، او را نگاه داريد مبادا از فرزندان تو دستگير او شوند و ايشان هم نتوانند گزندى رسانند ؛ چون دولت او را سرنگون نمايى ، كار اين جوان سهل است . صلصال خان را نصيحت وزير خوش آمده تيرك عيار را طلبيده ، عبد الحميد را به دو داد ، او را در نگاه داشتن شهزاده سفارش نمود . پس تيرك سجدهء شكر كرده ، عبد الحميد را برداشته بر سر چارسو برد و در قفس فولاد كرده بر منارهء چارسو آويخت و چارصد نفر عيّار را به نگاه داشتن او امر كرد . [ رفتن مهتر برق با لباس زنانه به غار افراسياب ] و چون شب به سر دست درآمد ، نسيم و برق هردو به رفاقت هم روانهء چارسو شدند ، ديدند كه ( 94 ) تيرك حرامزاده بر روى صندلى قرار گرفته است و چارصد نفر عيّار در برابر او صف كشيده ، ايستاده‌اند . هرچند سعى كردند علاجى نتوانستند كردن ، لاعلاج برگرديدند . القصّه ، تا ده شب متعاقب هم رفتند ، نتوانستند علاج نمودن ، برگرديدند . برق روى به نسيم كرد و گفت : اى سرهنگ ! قبل از اين‌كه محمد شيرزاد به ايلچىگرى به ختا آمده بود ، بنده هم آمده بودم و با دختر هالوت شاه عاشق شده‌ام و او هم تعشّقى با من داشت ، اگر حلّ مشكل ما بكند او مىتواند كرد . پس نسيم و برق هردو به اتفاق هم روانهء باغ شمسه گرديدند . چون به باغ رسيدند ، شمسه بانو برق را ديد ، خلوت كرده نسيم را هم طلبيده احوال پرسيد . برق احوالات را شرح داد . شمسه گفت : شمّامه اسكندر را به علم سحر كور كرده است و مىبايد كه تحقيق اين مقدمه را از شمّامه نمود و اين در دست بنده آسان است . بعد از آن نسيم را روانه كردند كه اين مژده را به اسكندر رساند . بعد از رفتن نسيم ، شمسه خلوت كرده مجلس بياراست و شروع به صحبت كردند . تا يك هفته به عيش [ بودند ] بعد از يك هفته برق به عرض ملكه رسانيد كه اى بانو ! كجا روا باشد كه ولى